تبليغاتX
یاد بگیر واسه زندگیت لازمه....
دریاچه ای به عمق یه بند انگشت

 

این شعر که کاندیدای شعر برگزیده ی سال 2005 شده سروده ی یک بچه ی

آفریقایی است واستدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد :

 

 وقتی به دنیا میام سیاهم

وقتی بزرگ میشم سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم

وقتی میترسم سیاهم

وقتی مریض میشم سیاهم

وقتی می میرم هنوزم سیاهم.....

و تو ای آدم سفید

وقتی به دنیا میای صورتی ای

وقتی بزرگ میشی سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب قرمزی

وقتی سردت میشه آبی ای

وقتی می ترسی زردی

وقتی مریض میشی سبزی

ووقتی میمیری خاستری ای .......

و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟!!!

 

This poem was nominated poem of 2005

:Written by an African kid , amazing thought

,when I born , I black , when I grow up , I black "

,When I go in sun , I black , when I scared , I black 

...When I sick , I black , and when I die  , I still black

,And you white follow

,When you born , you pink , when you grow up , you white

,When you go in sun , you red , when you cold , you blue

,When you scared , you yellow , when you sick , you green

...And when you die , you gray

 "???!!!And you call me colored

                                       


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط سحر | 
 

قبلا میگفتم مورچه ها جانورانی مهربان و زحمت کشند که عمرا نباید دست روشون

بلند کرد !!!!ولی امروز این حرفمو پس میگیرم و میگم :مورچه ها جانورانی به شدت

فضول هستند که باید نابود شوند !!!! آخه ببینید اگه یکی دوتا دونه باشن اشکال

نداره ولی وقتی یهو 450 تا مورچه با هم میان خوب باید کشتشون دیگه !آخه نه

شما تا حالا دیدین مورچه ها به کتابخونه ام حمله کنن ؟؟!!!!!! صبح پا شدم

دیدم تو کتابخونم پر از مورچه است !!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم می خواستن کتابامو بخورن

؟!!!به جااااااااااااااان یکی از دوستام ( چون شما نمیشناسیدش اسمشو نمیگم )

که نباشه نمیخوام دنیا باشه (این قسم خوردنو تازه یاد گرفتم !!!!!!) یه گاز به

یک دونه از کتابام بزنن کل ساختمونو سم پاشی میکنم که تا 5 نسل بعدشونم

یادشون بمونه که نباید دوروبر کتابام بچرخن !!!

ولی این احتمال هم هست که کسی بشون یاد آوری نکرده بوده که جونه سحره و

جونه تک تک ورقای کتاباش ! ( البته کتابای دانشگاه جزو این دسته نیستنا !!! اونارو

اجازه دارن درسته ام قورت بدن !قابلشونو نداره !)

حالا بهر حااااااااال گفتم که بقیه مورچه ها حواسشونو جمع کنن!!!

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط سحر | 

 

آخه من نمی فهمم چرا همه فکر میکنن همه ی دخترا باید عاشق عروسک

باشن که رفته واسم کادوی تولدم عروسک خریده ؟!!!! نه این که بدم بیادا ولی

آخه چی ؟؟؟!!!

یه خرس صورتی !!!! با لباس آبی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب عزیزم یه چیز دیگه شومیگرفتی !!!!! چه کاری بود !!!

خیلی دلم می خواست ازش بپرسم عزیزم جوادتر از اینم داشتن ؟!! یا نه این دیگه

آخریش بود ؟؟؟!!!!

البته نمی خواستم این مسئله رو عنوان کنم و نهایت تلاشمو کردم ازش خوشم بیاد

ولی.......!شرمنده دیگه !

پس نتیجه میگیریم اولین کودک بالای 3 سال ( خوب رو گارانتیش !!!!!! بجز اینکه

نوشته made in china!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینم نوشته که مناسب کودکان بالای 3

سال !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) که وارد خونمون شد این عروسکو میدم بهش !!!!!!روشم

مینویسم اهدایی از طرف سحر !!!!!!

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط سحر | 

 

اه ! شرمنده واقعا این یکیشو راه نداشت بگم !!!

یه مزخرف کاملا شخصی بود !!!!

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سحر | 

 

خوشم میاد فاز منفیه که میزنه بالا جو یه جور دیگه میشه !!!

وبلاگ نویسی در اولویت قرار میگیره !

بعدشم که هر مزخرفی به ذهنم میرسه میاد وسط !

بعضیاشو میشه گفت .... بعضیاشونم اصرار نکن فقط ماله خودمه !

.

.

.

.

هولم نکن بزار ببینم این مزخرفه چیه که داره میاد تو ذهنم !؟؟

.

.

.

.

.

واستا دیگه !! قول میدم اگه قابل گفتن باشه بنویسمش دیگه !


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سحر | 
 

ااااااااااااه دوباره جمعه !!!

انگار این مسئله رو هر هفته باید یاد آوری کنم ..... می دونم دیگه داره تکراری

میشه ..... ولی خوب چی کنم جمعه ها یعنی فاز به شدت منفی!!!!

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط سحر | 

 

عاشق خرمالوام

و ......

و عاشق خیلی چیزا و کسای دیگه.............!!!

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط سحر | 

 

میزی برای کار

        کاری برای تخت

               تختی برای خواب

                     خوابی برای جان

                             جانی بری مرگ

                                      مرگی برای یاد

                                            یادی برای سنگ

                                                      این بود زندگی.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سحر | 

 

ما چیستیم ؟

جز مولکولهای فعال ذهن زمین,

که خاطرات کهکشانها را مغشوش می کنیم!

                                           

                                                                 "حسین پناهی"


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط سحر | 
 

اولین روز ۲۰ سالگی چه صفایی داره ها!!!!!!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط سحر | 

خیلی مرسی از همه ی دوستای گلم که دیروزو واسم تبدیل به یه روز زیبا و بیاد

موندنی کردن.

دیروز متوجه شدم که چقدررررررررررررررررر دوستای زیادی دارم !!!!! تا حالا به این

مسئله دقت نکرده بودما !!!! من تونستم دوستامو بشناسم !!!!

دیروز یه تجربه ی جالبم داشتم ! دقیقا از ثانیه اولی که وارد روز تولدم شدم تا آخرین

ثانیه ای که روز تولدم تموم شد دوستای گلم شروع کردن به sms دادن و زنگ زدن

!!!! بیچاره گوشیم تا حالا تو عمرش همچین روز پر کاری نداشت !!!! طوریکه آخراش

دیگه تمام خانواده شاکی شده بودن ! (البته بد معلوم بود که از حسادت دارن

میمیرن !!!! خدا به داد فیش موبایل این ماهمم برسه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

 بهر حال از همه ی دوستای خیلی گلم که انقد بهم لطف کردن ممنونم.

دوستووووووووووون دارم دوستاااااااااااااااااااااااای خیلی

گلممممممممممممممممممممممممممم .

   


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سحر | 

آخ جون چه حالی میده امروز !!! ما تو خونمون یه قرارداد داریم ! روز تولد هر کسی

 اون فرد اجازه داره دست به هیچ کاری نزنه ! و در کمال خونسردی بشینه و به

 بقیه دستور بده !!!!!

خووووووووووووب امروزم که تولد منه و کار کردن تعطیله !!! ( نیست که بقیه روزای

سال مثل کوزت همه ی کارا با من بود !!!!!!!!!!!!! دوستان عزیز کاملا دقت کنید که

منظور از کار کردن سحر در خانه نهایتا بکشه خودشو برداشتن ظرف غذاش و

گذاشتن در آشپزخانه می باشد !!! الان منظور از کار نکردن همینه !!!!!! )

آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون تولدمه !

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط سحر | 

خوب بالاخره امروزه مهم رسید . 20 سال پیش همچین روزی ( البته اون سال

یکشنبه بودا ! ) یه سحر فسقلی به دنیا اومد . ولی اشتباه نکنیدا در واقع من هنوز

به دنیا نیومدم !! خوب ساعت 10 شب میام دیگه ! نه دقت کردین از بچگی وقت

شناس و با شعور بودم . ببین اینو میشه از ساعت به دنیا اومدنم فهمید . تمیز

مثل انسانهای با فرهنگ آروم موندم تا مامانیم شامشو بخوره و سریالاشم نگاه

کنه بعد گفتم مامان جووووووونم یه دقیقه میای بریم تا بیمارستان کارت دارم !!!

بعد رفتیم و من زود به دنیا اومدمو پاشدیم  اومدیم خونه ! ببین تازه مزاحم مامانیمم

نشدم که قسمت بعدیه سریالشم از دست بده ها !

الان 20 سال از اون روز میگذره !!! دیروز از مامانیم پرسیدم عزیزم 20 سال پیش

فکر میکردی این بچه جغله ی دماغو بشه یه دختره گل , خانوم , با شخصیت ,

خوشگل , خوش تیپ , مهربون , جیگر , ... اینا ؟ مامانیم با بغض و در حالی که

اشک تو چشاش حلقه زده بود دستامو تو دستاش گرفت و گفت ( البته کاملا دقت

کنین که این حالتها همه توهم بود و این تیکه هاشو تو یه فیلم دیده بودم ! چون در

واقع مامانم  اون لحظه 4 متر بام فاصله داشت و تازه داشت تلویزیونم نگاه میکرد !!! )

آره عزیزم من از همون لحظه ی اول  میدونستم که همچین دختر گلی میشی !!!!

( باور کنین مامانم فقط همینو گفتا !!! :-" !!! اااااااااا خوب حالا چون خیلی اصرار

میکنین جمله ی بعدیشم میگم : در ادامه مامیم گفت البته سحر جان با این

غلظتی که تو میگی فکر نمیکردم !!! ودر واقع بد زد تو پرم !!!;)  )

 

امروز روز منه !!!! هیچ کس و هیچ چیزو

 

هیچ اتفاقی نمی تونه خرابش کنه .

 

مرسی از همه ی دوستای  گل و

 

بامعرفتم  که امروز با منن !!!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط سحر | 
 

میگم راستی وارد دهه ی سوم زندگی شدن چه حسی داره ؟؟؟!!!!

 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط سحر | 
 

فردا خیلی روز مهمیه !!!! خوب آدم روز تولدش خیلی واسش مهمه دیگه !!!!!

(دقت کردین که به طور کاملا نا محسوس میخواستم بگم فردا تولدمه دیگه ؟ :-" )


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط سحر | 

 

گاهی وقتها به این می اندیشم که آیا هر آنچه را در دل هست باید نوشت و گفت ؟

یا اندکی از آن را باید در دل نگه داشت و در سینه نهفت ؟ پاسخ این سوال را هیچ

وقت هیچ کس به من نگفت!!!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط سحر | 

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش

آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد......

مثل یک دزد راه می رود مثل یک دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند.....

پچ پچ می کند......

او آن قدر به شکش مطمئن بود که تصمیم گرفت نزد قاضی برود و از او شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد!

همسرش آن را جابجا کرده بود!

مرد از خانه بیرون رفت و همسا یه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که :

او مثل یک آدم شریف راه می رود....

حرف می زند....

رفتار می کند....!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط سحر |