![]() |
![]() |
|
| دریاچه ای به عمق یه بند انگشت |
|
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست عکسي ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي و ... خودشان را به اوقرض بدهند و همه آن عکس ها راکه زیاد بودند پست ميکند، به اين مضمون: خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!!!!!!!!!!!! من واقعا چیزی نمی تونم راجع به این پست بگم !!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
همیشه گفتم هر چی اتفاق مزخرف و روز گند و خبر بد میخوای بشنوی منتظر روز جمعه باش !!!!! روزای جمعه تمام این اتفاقا میافته!!!!!شک نکن !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
به یه چیزی دقت کردین تا حالا ؟!!! این سوال دیشب که موقع خواب داشتم از پنجره به آسمون نگاه می کردم به ذهنم رسید ! چرا ما وقتی می خوایم با خدا صحبت کنیم به آسمون نگاه می کنیم ؟!!! آخه ما که می دونیم تو آسمون ابره نهایتش خودشو بکشه از لایه ی اوزون رد شه برسه به فضای پر از خلاء و یه مشت ستاره و سیاره و سیاه چاله و سیارک و فضاپیما و زباله های فضایی و .....! (درکل می خواستم بگم دلتون بسوزه من می دونم تو آسمون چیا هست !!! ) پس چرا ما فکر می کنیم خدا اون بالاست ؟؟؟!!! اگه می خواین بگین خوب همین چیزا باعث میشه که بفهمی خدا چقدر بزرگ و قادره خودمم می دونم ولی خوب شما اگر به روبروتونم نگاه کنین یه چیزای دیگه ام می بینین که همین دلایلو به ذهنتون بیاره ! مثلا فکر می کنید با دیدن یه درخت نمیشه به این نتیجه رسید ؟؟؟!!! اگرم می خواین بگین خوب خدا همیشه بزرگترو عظیم تره ! درحد انسان نیست که باهاش در یک سطح و برابر باشه ! همیشه بالاتره ! خوب در این که شکی نیست ولی فکر نمیکنم دلیل تایید این حرف این باشه که واسه صحبت کردن باهاش به بالاسرمون نگاه کنیم !
میگم حالا شما چیزی به ذهنتون نمیرسه؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
می خواهم در سکوت خود غوطه ور باشم سکوت زندان تنهایی نیست سکوت محوطه ی باز افکار من است! روی نیمکت سبز گوشه ی سکوت خود می نشینم و فکر می کنم به جریان زندگی به ثانیه هایی که در گذرند و اینکه من کی هستم؟ وزمان روی این جمله می ایستد و من تکرار می کنم..........! من کی هستم؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
وزمين جايي جز براي دوزخيان نبوده است چاقو به چاقو ساييدم گردن پسر را دعا خواندم گريه كردم معطل كردم معطل كردم تامی توانستم معطل كردم اما هيچ گوسفندي نيامد هيچ گوسفندي و من پسرم را کشتم!!!!!!!!!!!!!!......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
انسان بیش از زندگی است...آنجا که هستی به پایان می رسد او ادامه میابد...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی ،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید. پرنده گفت: نمی دانی ،چقدر توی آسمان جای تو خالیست. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو ،پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش،آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود .اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
بازی کردن با آبروی دیگران چه آسونه !!!! تا حالا دقت کرده بودین؟!؟!؟!؟!؟جدا این
دفعه با دقت نگاه کنین !! خیللللللللللللللللللی آسونه !!! شاید در حد 7سنگ !! یا گرگم به هوا !!!!!!! فقط وسط این بازی هیچ کس هواسش به صاحب این آبرو نیست !!!! چه کاریه خوب سرگرمیه خودشون که واجب تره !!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
زندگي شايد آن جشني نباشد كه توقعش را داشتي ولي حالا كه به آن دعوت
شدي تا ميتواني زيبا برقص, دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه آن ها شایسته ی بخشش تو هستند بلکه تو سزاوار آرامش هستی, بهتره ديگران از ما به خاطر آنچه که هستيم متنفر باشند تا اينکه ما رو به خاطر آنچه که نيستيم دوست داشته باشند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط سحر |
|
|
تنها راه درست برخورد کردن با یک توهین نادیده گرفتن اونه .... اگه نمی تونی اونو نادیده بگیری .... بهش بخند... اگه نمی تونی بهش بخندی ........... پس احتمالا شایسته ی اون هستی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|